رضا قليخان هدايت

1446

مجمع الفصحاء ( فارسي )

چو سال اندرآمد بهشتاد و شش * بپژمرد بالاى خورشيدوش پسر بد مر او را يكى خويش كام * پدر كرده بوديش گرشاسب نام چو بنشست گرشاسب بر تخت زو * ز ايران يكى آفرين خاست نو يكى لشكرى ساخت افراسياب * خود از مرز سنجاب تا رود آب كه گفتى زمين شد سپهر روان * همىبارد از تيغ هندى روان سپاهى ز جيحون بدين‌سو كشيد * كه گشت آفتاب از جهان ناپديد چنين گفت با مهتران زال زر * كه عمرى ببستم به مردى كمر كنون چنبرى گشت پشت يلى * نتابد همى خنجر كابلى كنون گشته رستم چو سرو سهى * كه زيبد برو بر كلاه مهى يكى اسب جنگيش بايد همى * كزين باره اسبان نشايد همى كه بر كينهء تخمهء زاد شم * ببندد ميان و نباشد دژم يكى ماديان بود زيباى و خنگ * برش چون بر شير و كوتاه لنگ دو گوشش چو دو خنجر آبدار * برو يال فربه ميانش نزار يكى كره از پس به بالاى او * سرين و برش هم به پهناى او سيه‌چشم و كه پيكر و گاودم * سيه‌خايه و تند و پولادسم تنش پرنگار از كران تا كران * چو داغ گل سرخ بر زعفران بينداخت رستم كيانى كمند * سر ابرش آورد ناگه به بند بزين اندر آورد گلرنگ را * سرش گرم شد كينه و جنگ را دل زال زر شد چو خرم بهار * ز رخش نوآيين و فرخ سوار بزد مهره در جام بر پشت پيل * وزو برشد آواز تا چند ميل چنان شد ز لشكر درو دشت و راغ * كه بر سر نيارست پريد زاغ بهنگام بشكوفهء گلستان * بياورد لشكر ز زابلستان از آن آگهى يافت افراسياب * برآمد ز آرام و از خورد و خواب برستم چنين گفت فرخنده زال * كه برگير كوپال و بفراز يال گزين كن يكى لشكر هم‌گروه * برو تازيان تا بالبرزكوه